تبلیغات
خاطرات یک خبرنگار

خاطرات یک خبرنگار
اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت بدان توانایی رسیدن به آن را در تو دیده 
نویسندگان

چند وقت پیش رفتم دفتر روزنامه ی ؟؟؟  آگهی بدم شناسنامه ام رو گم کردم،

دیدم یارو شروع کرد منو سوال پیچ کردن که خونتون کجاست؟

کارت ملیت کو ؟

شمارت چنده ؟....و از این حرفها

حتی پا شد از اونجا زنگ زد به گوشیم ببینه شماره رو درست دادم یا نه

دیگه من شاکی شدم پریدم بهش که این رفتارا چیه ؟!!

برگشته میگه  تورو خدا از دستم ناراحت نشو مجبورم

چند وقت پیشا یه نفر اومد اینجا آگهی داد 300 راس گوسفند زنده موجود است بعد شماره روابط عمومی مجلس رو داده بود.

ملتم زنگ میزدن مجلس این گوسفندا موجودن و چندو از این حرفها ....

بعدم گیر داده بودن به اینا مثل اینکه اذیتشونم کرده بودن و اینم مجبور بود سفت و سخت بگیره ....

خلاصه که پاره شده بودم از خنده....::))))))




برچسب ها: خاطرات،  
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ ساعت 20 و 46 دقیقه و 33 ثانیه ] [ سونیا محمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سونیا محمدی خانمی که سعی می کند که هر روز به جلو پیش برود
زمان منتظر ما نمی ماند.
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :